تبليغاتX
بیهوده نامه
كمي ... و هزارتا چیز دیگر

راستی چرا ما اینجوری هستیم؟ نمی‌دونم، مثل اینکه تو فرهنگمونه، اصلاًً یه عادتیه که باهاش بزرگ می‌شیم! تو روی هم دیگه نگاه می‌کنیم، قربون صدقه همدیگه می‌ریم، هزار هزار  تعارف تیکه و پاره می‌کنیم،‌ همین که رومون از اون ور می‌کنیم،‌ هرچی بد و بیراه به زبونمون می‌آد حوالی طرف می‌کنیم! هزار تا عیب روش می‌ذاریم و تو فکرمون می‌شوریمش و می‌ذاریمش کنار! چیکار کنیم دیگه اینجوری بار اومدیم، حتی اگه سالها دور از ایران باشیم و خودمون رو به اصطلاح فرنگی بدونیم، ایرانی بودنمون همیشه باهامونه!

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 8:23 | لینک  | 

شرمنده گل روی داریوش‌خان مهرجویی و تهیه‌کننده فیلم سنتوری! راستش حس کنجکاوی برای دیدن این فیلم، بر وجدان دردم غلبه کرد و دانلودش کردم! چقدر هم لذت بردم از دیدنش! خب تقصیر من که نیست، وقتی نمی‌ذارن فیلم مثل بچه آدم اکران بشه،‌آدم مجبور می‌شه دیگه!

آقا این صدای گرفته محسن چاوشی عجیب برای من دلنشینه! رادان هم دیگه فکر نمی‌کنم بتونه بهتر از این بازی کنه. نمی‌دونم چرا از رادان بیشتر خوشم می‌آد تا گلزار!

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 11:20 | لینک  | 

همیشه هر چی باب میل آدم پیش نمیومد، می‌گفتن قسمت بود، خدا خواسته این جوری بشه، صلاح بوده! ولی من دارم فکر می‌کنم که سرنوشت و شانس آدم دست خودشه، اگه از فرصتها استفاده کردی، بردی و گرنه دستت به هیچ بند نیست. تازه آخرش هم می‌اندازی گردن خدا!!

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 9:17 | لینک  | 

فرقی نمی‌کنه کی باشی، مهم اینه که با ما باشی!!

خبر:سيد حسن خميني پنج شنبه شب در ديدار اعضاي جبهه مشاركت گفت:رد صلاحيت برخي ازدوستان مايه تاسف است.  

 جناب آقاي سيد حسن خميني شايد ما نيز اگر در زمان دولت اصلاحات قدرت آن را داشتيم كه به نحوي برايمان يك ماشين BMW، هشتاد ميليون توماني(قيمت همان موقع) خريداري شود كه بحمدالله براي شما شد و از هواي بالاي شهر تهران تنفس مي‌نموديم و احيانا سوناي بخارمان ترك نمي‌شد....

 توفيق آن را مي‌داشتيم كه با لپ‌هاي گل انداخته درد مستضعفين و محرومين را رصد كنيم و راه حضرت روح‌الله را در دفاع از محرومين ادامه دهيم و مواظب باشيم خداي ناكرده حق ياران و ياوران هميشگي انقلاب مانند حزب مشاركت ضايع نگردد و بازهم خداي ناكرده لطمه‌اي به جمهوريت نظام وارد نشود.

به نقل از سایت نوسازی از سایتهای نزدیک به رئیس‌جمهور!!

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 9:12 | لینک  | 

امسال هم مثل هرسال فاشینگ در آلمان، بخصوص در شهرهای کلن، ماینز و دوسلدورف برگزار شد. معمولاً یکی از مهمترین اهداف این کارناوال نقد سیاست است، که با رقص و آواز و شادی ترکیب می‌شود. عکس زیر گوشه‌ای از این مراسم را نشان می‌دهد:

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 19:26 | لینک  | 

حالا این برف هم شده بود قوز بالا قوز و مردک یکوجبی همه جا رو تعطیل کرد‌، اونم بخاطر اینکه ایادی آمریکا صدور گاز از ارمنستان قطع کردند و باید یه جورایی صرفه‌جویی می‌شد (باز زدم به صحرای کربلا!). چشمام دیگه یواش یواش جایی رو نمی‌دید و فقط شبح همه چی رو می‌دیدم! تصمیم گرفتم برای اطمینان بیشتر برم بیمارستان تخصصی چشم. روز تعطیل،‌توی برف، بیکاری مگه؟! ولی چاره‌ای نبود. خدایا هیچ گدایی رو به شاهی نرسون! بیمارستان تخصصی چشم، جولانگاه دانشجویان عزیز که چه عرض کنم انترنهای عزیز بود! شانس من بیچاره اونی هم که راهش از همه دورتر بود به من افتاد!‌ (متوجه می‌شین که چی می‌گم، راه ولایتش تا بیمارستان منظورمه!!) بعد از کلی قیافه و حرفای قلمبه سلمبه زدن، فرمودند: همون داروهای قبلی رو استفاده کن!! حالا در نظر بگیرید که من با اون اوضاع و احوال خراب، خنده‌ام گرفته بود! طرف رو اگر تو خیابون می دیدی بدون لباس سفید، آشغال هم دستش نمی‌دادی ببری بندازه تو سطل! حالا یه قیافه‌ای گرفته بود که نپرس! حالا این چیزا رو من از کجا می‌بینیم، بماند! یه روز دیگه هم صبر کردیم! حالا دو روز مونده به روز برگشت! دیدم نه، انگار نه انگار! بازم رفتم یه بیمارستان تخصصی چشم دیگه. این دفعه دکترا همه دک و پز حسابی داشتن و خود بیمارستان هم تومنی صنار با بقیه توفیر داشت! ولی آخرش چی؟ هیچی، یه تشخیص دیگه و یه سری داروی جدید!

با همون حال خراب و کورمال کورمال رفتم فرودگاه برای برگشت. البته با کلی دردسر! هوا خراب! جاده‌ها بسته! پروازها یکی در میون کنسل! آژانس هم درست سر کوچه، تسمه دینام پاره کرد و بخاریش خراب!! ای وای خدا، چرا همه رحمتهات رو جمع کردی واسه‌ی بعداً! فکر کن تو اون هوای افتضاح دور از جان مثل چی می‌لرزیدم و آقای راننده محترم برای اینکه جلوشو ببینه، از فندک استفاده می‌کرد، نه برای نورش، برای گرمیش که بتونه یخ شیشه رو پاک کنه!

چی بگم از طول سفر که نگفتنش بهتره!

فردای اون روز رفتم دکتر. معرفیم کرد به بیمارستان دانشگاه! ای وای، خدا باز آدمای تازه‌کار! البته اینجا مجهزترین تجهیزات پزشکی توی این بیمارستانها پیدا می‌شه! آقا، از در رفتم تو و نشستم روی صندلی! تا گفتم جایی رو نمی‌بینم، نگاهی بهم انداخت و گفت: لبت چی شده؟ گفتم: نمی‌دونم فکر کنم آفت زده! گفت: از کجا می‌دونی، چرا می‌گی آفت، ‌شاید تبخال باشه! منم با تعجب گفتم: من تا حالا سابقه تبخال نداشتم! گفت: از الان به بعد داری! بعد با دستگاه توی چشممو معاینه کرد و گفت: همون تبخال توی چشمت هم زده! دو تا پماد بهم داد و گفت: تا هفته بعد!!

دو روز بعد، دنیا بروم لبخند می‌زد و همه جا رو می‌دیدم!

نمی‌گم اینا معجزه می‌کنن و اونا هیچی نمی‌فهمن! ولی اگه همه اون دکترای دیگه یه نگاه کوچیک به لبم کرده بودند،‌ متوجه می‌شدند ولی ...!

دارم به این فکر می‌کنم که خانه از پای‌بست ویران است ...!

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 16:24 | لینک  | 

راستش اینقدر راجع این مردک ور زدم، خسته شدم،‌ گفتم بی‌خیال از این دنیا بیام بیرون و یه خورده از دنیای کوچیک خودمون بگم. اصلاً به من و شما چه ربطی داره این مردک متوهم و دار و دسته‌اش تو افکارشون چی می‌گذره و چیکار می‌کنن!  حالام که همه عالم و آدم شدن بی‌صلاحیت این مرتیکه فلان فلان شده برای ما شده آخر صلاحیت!! بابا نخواستیم، مگه زوره؟! با فشار می‌خوان آدم رو هل بدن تو بهشت! ای بابا، بازم که همه حرفام رفت طرف اون!!

می‌خواستم جهت اطلاعتون از بیماری که مدتی پیش بهش دچار شده بودم بنویسم، شاید بدردتون بخوره. چشمتون روز بد نبینه،‌نشسته بودیم خدمت مادربزرگمون داشتیم سیبمون رو گاز می‌زدیم، یهو ناغافل یکی گفت، اوا چشات چرا اینقدر قرمز شده؟ من ساده دل هم گفتم: چیزیم نیست، یکم خوابم می‌آد. ولی یه خورده که گذشت دیدم ای دل غافل، لبم داره باد می‌کنه! رفتم جلوی آینه، خدا اون روز واسه هیچ نامسلمونی نیاره، چشام شده بود چشای یزید، لبام، لبای بلال جبشی! کم‌کم یه حالتهایی هم داشت بهم دست می‌داد، از اون حالتهای سرماخوردگی(فکرتون جای بد نره!). خودمون رسوندم درمونگاه! به‌به چشمم روشن ساعت ۱۰ شب جمعه، درمونگاه رو بچسب! به قاعده مجلس روضه‌خونی سبیل تا سبیل آدم! سبد چه کنم چه کنم به دست، نشستم تو نوبت!! (ضرب‌المثل ربط داشت؟) دو نفر مونده بهمون برسه، دکتر جان به خانم منشی فرمودن، فعلاً مریض نفرستین تو تا خبرتون کنم! دستشویی می‌خواد بره؟ شیفتش تموم شده؟ نه بابا، هوس کرده نماز کمرش بزنه!  دردسرتون ندم، تا نوبتم شده، ساعت از ۱۱ هم گذشته بود! دکتر جان یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و با لبخند کمرنگی پرسید: چی شده؟! مام ماجرا رو تعریف کردیم! نه اینکه احتمال سرایت داشت، از دست زدن به شدت خودداری کرد و باسن مبارک رو تکونم نداد که معاینه کنه! پرسید: با پنی‌سیلین موافقی؟ من بدبخت ترسو، با کمی خجالت گفتم: اگه چاره‌ای نیست، بله! انگار دارم جواب عاقد رو می‌دم!  آقا، دو روز متوالی چند سوراخ جدید در بدنمون پیدا شد، البته بعدش هم ناپدید شد!! ولی مریضی ما خوب نشد! دو روز بعد، احساس کردم چشمام یه کم تار می‌بینه! گفتم برم پیش دکتر چشم! یه دکتر در حوالی منزل پیدا کردیم و با دو تا شوخی کوچولو با منشی‌اش تونستیم برسیم خدمتشون! (دکترجان چشم، منظورمه، نه منشی‌اش!) دکتر جان نشوندم پشت دستگاه چشم چرونی و بلافاصله گفت: بعععله، بایدم تار ببینی! کارت چیه؟ گفتم: با کامپیوتر ور می‌رم، دو سه روز دیگه هم مسافرم! گفت: کار که فعلاً تعطیل! خانم و بچه‌ها هم توی خونه قرنطینه! این یه ویروسه خیلی معروفه، و بشدت واگیردار! من چند تا دارو می‌دم، تا هفته بعد! بعد دوباره باید معاینه بشی! راستی گفتی مسافری، از کدوم شهرستان می‌آی؟! گفتم: آلمان! دکترجان یه کم دست و پاش رو جمع کرد و گفت: در هر صورت هفته بعد خودتون رو به دکتر نشون بدین! (متوجه لحن دکترجان شدین که!)

این داستان ادامه دارد...

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 22:38 | لینک  | 

ظاهراً امسال حمل علم در مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورا و همچنین حمل شمع در شام‌غریبان ممنوع شده بود. به یه نتیجه جالب می‌رسم، چطوره که بر و بچه‌های اهل حال که در هر حالتی راهی برای دور هم بودن پیدا می‌کنند، تصمیم بگیرند هرروز دسته جمعی برن نماز جماعت! اگه از اینا است که نماز جماعت رو هم ممنوع می‌کنن! کار خدارو چه دیدی!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 11:33 | لینک  | 

بفرما! نگفتم یه جای کار ایراد داره! از روز اول هم معلوم بود طرف مخش عادی کار نمی‌کنه! آخه مگه می‌شه آدم سالم باشه و طرح دوستی بریزه با یه آدمی مثل احمدی‌نژاد!

روزنامه ایتالیایی ایل جورناله نوشت: چاوز در جریان سخنرانی چهار ساعته اش در مجمع ملی که خبرنگاران خارجی هم حضور داشتند، اعلام کرد:« من هر روز کوکائین مصرف می کنم». سپس بازو هایش را به مخاطبان نشان داد و ادامه داد:« ببینید حالم چه خوب است».
به نوشته این روزنامه چاوز که الکل نمی نوشد، گفت که فیدل کاسترو، از هاوانا برایش بستنی کوپلیا و چیزهای دیگر می فرستند، رئیس جمهور بولیوی، اوو مورالس برایم خمیر کوک می فرستد که به همه توصیه اش می کنم.

این هم تصویری از برادر ناتنی احمدی نژاد، چاوز، در کنار مدل معروف نائومی کمپبل!!

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 9:11 | لینک  | 

وا، خدا به دور،‌مثل اینکه قالیباف داره یواش یواش یه حالی می‌شه:

نکنه یه وقت اشتباهی آقا رو هم جمع کنه؟!!

تا بعد!!

نوشته شده توسط مسعود تهرانی در ساعت 19:16 | لینک  |