این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان قبل از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد .

یلدا و جشنهای مربوطه که در این شب برگزار می شود، یک سنت باستانی است. یلدا یک جشن آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند. یلدا روز تولد میترا یا مهر است. این جشن به اندازه زمانی که مردم فصول را تعیین کردند کهن است.
نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود درحالی که روزهای کوتاه تر نشانه ای از غلبه تاریکی .
برای در امان بودن از خطر اهریمن، در این شب همه دور هم جمع می شدند و با برافروختن آتش از خورشید طلب برکت می کردند.
شب یلدا از نمونه جشن های شبانه ایرانیان است که هنوز زنده و پا برجا مانده است.
یلدا شب تولد خورشید است. نور بر تاریکی پیروز می شود و دوره سیاهی، تاریکی و تباهی پایان می گیرد. یلدا،آغاز «انقلاب زمستانی» است، در برابر «انقلاب تابستانی» که از اول تیر آغاز می شود.

ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه درباره یلدا می نویسد: «این شب در مذهب رومیان عید یلداست و آن میلاد مسیح است. به جاست که ما نیز گرامی و زنده اش بداریم. که در نهاد و آداب و سنت ما ایران، دنیایی از فلسفه، حکمت و زیبایی نهفته است.»
دی ماه، در ایران کهن، چهار جشن را در بر داشت : نخستین روز ماه دی و روزهای هشتم، پانزدهم و بیست وسوم، سه روزی که نام ماه و نام روز یکی بود.
امروز، از این چهار جشن، تنها شب نخستین روز دی ماه، یا شب یلدا، را جشن می گیرند. یعنی آخرین شب پائیز، نخستین شب زمستان، پایان قوس، آغاز جدی و درازترین شب سال. درازای تاریکی نیز پانزده ساعت و پنجاه و چهار دقیقه است.
واژه یلدا سریانی و به معنی ولادت است. ولادت خورشید ( مهر، میترا ) و رومیان آن را ناتالیس انویکتوس یعنی روز تولد ( مهر ) شکست ناپذیر نامند. واژه نوئل نیز از همین آمده است.
در برهان قاطع در باره ی واژه یلدا چنین آمده است: «یلدا شب اول زمستان و شب آخر پاییز است که اول جدی و آخر قوس می باشد و آن درازترین شب هاست در تمام سال. و در آن شب و یا نزدیک آن شب آفتاب به برج جدی تحویل می کند.»
آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص ، هندوانه، انار و شیرینی و میوه های گوناگون است که همه جنبه نمادی دارند و نشانه برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده گویی می کنند.

براساس آخرین مطالعات انجام شده، فلسفه حجاب بانوان مشخص گردید! خودتون بخونین:
رييس دانشگاهالزهرا گفت:داشتن حجاب از ديدگاه فيزيولوژيكي امري ضروري و لازم است .
به گزارش روز چهارشنبه روابط عمومي كميته جشنواره دختران آفتاب دكتر " شكوفه گل خو " بااشاره به آيات ۳۰و ۳۱سوره نور در قرآن مجيدافزود: در دين مبين اسلام با دلايل ثابت شده فيزيولوژيكي، حجاب و پوشش زنان اهميت ويژهاي يافته است .
وي گفت: دراسلام حجاب و پوشش براي زنان و فرو گرفتن نگاه براي مردان واجب شده است زيرا يكي از دلايل اين امر تاثير تصاوير تحريككننده بر غده هيپوفيز مردان و فعال نمودن آن است .
گل خو كه در نخستين هم انديشي جشنواره دختران آفتاب سخن ميگفت: با اشاره به برخي دلايل ثابت شده علمي و ديني در خصوص حجاب زنان افزود: از آنجايي كه رعايت حقوق اجتماعي افراد از ديدگاه اسلام بر هر فردي لازم است حضور زنان و مردان در اجتماع به طور مساوي مورد توجه قرار گرفته و هيچ گونه محدوديتي از نظر حضور زنان در اجتماع وجود ندارد.
وي گفت:از نظر علمي با توجه به مقايسه سيستمهاي توليد مثل مردان و زنان و فعالتر بودن آن در مردان و با توجه بهاينكه اين سيستمها تحت تاثير هيپوفيز در مغز است ميتوان نتيجه گرفت كه تصاوير تحريككننده از طريق بينايي بر هيپوفيز مردان به شدت تاثير گذاشته و آن را فعال مينمايد.
استاد دانشگاهالزهراافزود: پوشش مناسب براي زنان علاوه برايجاد مصونيت براي آنها باعث جلوگيري از تحريك مردان میشود.
حتماً توقع دارین آخر این مطلب یه عکس از رئیس جمهور هم بزارم!! شرمنده، هیچ جوری نمیشه ربطش داد!!
تا بعد!!
آقا سوژه خودش میاد! هر یه سخنرانی، سفر استانی، چیزی پیش میاد، از توش هزار تا سوژه میزنه بیرون:
رئیس جمهور گفت: لباس كردي لباس شرافت بزرگي و مردانگي است و اين لباس كردي كه مردم اين منطقه به من هديه كردهاند را در يك ديدار رسمي با يك مقام خارجي و بينالمللي خواهم پوشيد.
به گزارش خبرگزاري فارس از كرمانشاه، محمود احمدينژاد در اجتماع هزاران نفر مردم شهرستان مرزي پاوه افزود: لباس كردي نماد ايمان، پاكي، شرافت و غيرت است و مردم اين منطقه مردمي متدين، انقلابي، و مومن هستند كه هميشه در خدمت نظام بودهاند.

خدا خودش آخر و عاقبت کارمون رو ختم بخیر کنه! میترسم آخرش رفیقمون سر از سالن مد و این حرفا در بیاره!
تا بعد!!
*درحالی که برودت هوا این روزها در کرمانشاه کاملاً محسوس است جمع گسترده ای از مردم برای شنیدن سخنان دکتر احمدی نژاد تجمع کرده بودند .
*در میان تجمع کنندگان کارمندان ادارات و سازمان های دولتی، دانش آموزان و همچنین بانوان به چشم می خورد.
*پرچم چند متری حزب الله لبنان توسط دو تن از اهالی کرمانشاه در میان جمعیت بیش از همه به چشم می آمد.
*در بخشی از گفت و گوی رئیس دولت نهم با مردم؛ دکتر احمدی نژاد از مردم پرسید: از چه ساعتی به این مکان آمده اید . این سوال با همهمه ی جمعیت همراه شد. احمدی نژاد پرسید از ساعت 9؟همهمه. از ساعت 8 ؟همهمه. از ساعت 7؟همهمه.
در این هنگام دکتر احمدی نژاد پرسید خسته شده اید ؟ مردم پاسخ دادند: نه.
احمدی نژاد فریاد زد: کی خسته است ؟ مردم : دشمن.
احمدی نژاد آنگاه ادامه داد هوای کرمانشاه بسیار سرد است. سردتان است؟ مردم پاسخ دادند: نه.
در این هنگام احمدی نژاد فریاد زد: کی سردشه؟ مردم: دشمن.
احمدی نژادادامه داد: کی باید بره؟ مردم: دشمن.

لابد در ادامه رئیس جمهور میگه: عمو زنجیرباف! مردم: بعله! ...
تا بعد!!
پ.ن: در ضمن عکس فوق هیچگونه ارتباطی با پرچم آلمان ندارد!!





تا بعد!!
اصولاً آدم اگه یه کم راجع به کارایی که میخواد بکنه فکر کنه، بد که نیست هیچی، خیلی هم خوبه! اگه چیزی رو نمیدونه، بپرسه، به جایی برنمیخوره! حالا چرا بعضی از دوستای ما پاشون کردن تو یه کفش و خر مراد رو سوار شدن و میرونن، بدون اینکه یه نگاهی به اینور و اونور بندازن، هرچی به ذهنشون میرسه، سریع به منصه ظهور میرسونن، خدا عالمه! عکس زیر رو ببینین. به آدماش زیاد توجه نکنین که چه ادا و اطوارهایی از خودشون در میارن یا اینکه یکسری اون وسط نشستن و دارن دولپی تخمه میشکونن! به متن نوشته انگلیسی یه خورده دقت کنین! معنیش دقیقاً برعکس چیزی که مد نظر آقایون بوده، احتمالاً:

تا بعد!!
اگه تونستین عنوان این پست رو بخونین، جایزه دارین! این اسم اشاره میکنه به یک تقویم که معمولاً توی اکثر خونه ها و مدرسه ها و مهدکودکهای اینجا دیده میشه. اسم درستش به آلمانی اینجوری نوشته میشه: Adventskalender این عبارت از دو کلمه Advent و Kalender تشکیل شده. کلمه اول از زبان لاتین با ریشه adventus اومده بمعنای ورود. کلمه دوم هم که معلومه یعنی تقویم. چهار هفته آخر ماه دسامبر یعنی اول تا ۲۴ دسامبر (شب تولد حضرت مسیح یا کریسمس) با این تقویم نشون داده میشه. هر روزی که میگذره، بچه ها به ازای هر روز این تقویم، یه شکلات یا جایزه کوچک، که پشت تقویم پنهان شده، گیر میارن! بچه ها با شمارش روزهای باقیمانده تقویم، میتونن بفهمن چند روز به کریسمس مونده! هر جایی یه سری رسم و رسوم داره، اینجام اینجوریه دیگه!

تا بعد!!
حال و هوای شهر این روزها یه جوره دیگه اس. در و دیوارهای چراغونی شهر، کاجهای کریسمس کوچک و بزرگ تزیین شده توی شهر و گوشه و کنار مغازه ها، بابا نوئل های (Weihnachtsmann) شکلاتی کوچک و بزرگ، بوی شیرینی های دارچینی پیچیده تو فضا حس خوبی به آدم میده. هر جا چشم میاندازی دکه های کوچک و بزرگی میبینی که این روزها تو شهر برپا شدند و خوردنی و نوشیدنی میفروشند. اصطلاحاً به این دکه ها بازار کریسمس (Weihnachtsmarkt) میگن. نوشیدنی مورد علاقه مردم آلمان تو این ایام Glühwein هستش. شراب قرمز رو داغ میکنند و بهش ادویه های مخصوصی مثل دارچین و شکر اضافه میکنند و مثل چایی، داغ داغ تو این ماگ های دسته دار، بسلامتی همدیگه سر میکشن! این روزها بطور محسوسی خیابونا شلوغ تره و مغازه ها تا خرخره پر! همه دارن دنبال هدیه مناسب میگردند، خلاصه مردم دیگه حسابی جو گیر شدند و هر کدوم کلی کیسه و ساک خرید به دنبال خودشون از این به مغازه به اون مغازه میکشند. از همه جالب تر قسمت اسباب بازی فروشگاه هاست که از یه طرف پره از پیرزن و پیرمردهایی که لابه لای اسباب بازیها با یه شوق و ذوقی اینور و اونور میرن، انگار دنبال اسباب بازی مورد علاقشون که سالها دلشون میخواسته باهاش بازی کنند میگردند و از طرف دیگه پره از چهره های خندون و پر از نشاط بچه ها که لابلای اسباب بازیها می پلکند و تو دلشون آرزو میکنند که کاش ویناختس مان (همون پاپا نوئل خودمون) یکی از اینا رو براشون از طریق دودکش خونه بیاره. راستی تکلیف ما چیه که خونمون دودکش نداره!
تا بعد!!
پ.ن: با اندکی تغییر، برگرفته از وبلاگ شبدر چهارپر
آقا شک نکنید که توی این انتخابات تقلب شده! من مدرک دارم و با اطمینان از همینجا اعلام میکنم که تقلب در انتخابات امسال بیداد میکنه! اصلاً تا حالا مگه شده ما تو انتخابات تقلب نکنیم! این کار تو خون ما ایرانیها است. با تقلب مدرسه میریم، امتحان میدیم، مدرک میگیریم و همینطوری بگیر برو جلو!
برای اینکه فکر نکنین دروغ میگم، مدرکم رو میذارم تا خودتون قضاوت کنین:

بفرمایین! دیدین؟ وقتی دو تا از سرشناس ترین ایرانیها، دارن به این سادگی تقلب میکنن، وای به حال بقیه!!
تا بعد!!
الف: با کفش محکم بزنه تو سر رئیس شورای تشخیص مصلحت نظام
ب: بجای مهر از کفش استفاده کنه
ج: مواظب کفششه که دزد نبره
د: کاملاً متوجه نمازشه و اصلاً به اطراف توجهی نداره
ه: داره دنبال کفشش میگرده

تا بعد!!
به حضور انورتون عارضم که، یه عده ای میان میگن که اجداد ما یه غلطی کردن و چند تا آدم دیگه رو بیخود و بی جهت سوزوندن! یه عده دیگه ای هم میگن اجداد ما توسط یه سری دیگه سوزونده شدن! هر دو طرف هم که ماجرا را قبول دارن. ما دیگه این وسط چیکاره هستیم؟ اصلاً به تاریخچه هولوکاست کاری ندارم که درسته یا نادرسته. اینو باید مورخان توضیح بدن. چیزی که برای من خیلی مهمه اینه که ...، اصلاً ولش کن! دنبال سوژه میگشتم، پیدا کردم دیگه!



تا بعد!!
پی نوشت: برای کامبیزخان عزیز و اون دسته از کسانی که احتمالاً جریان ستاره دار شدن را نمی دانند، توضیح بدم که در اول سال تحصیلی امسال، وزارت علوم در کارنامه عده ای از فعالین سیاسی دانشگاه، ستاره درج کرد و معنای این بود که این دانشجویان اجازه ثبت نام در ترم آینده را نخواهند داشت!


تا بعد!!
گل و سکه، نقل و نبات بریزین، اسپند دود کنین، بالاخره وجود مبارکشان نمایان شد. خانم پروین احمدی نژاد هم بالاخره خودشو نشون داد و یک همچین نیمچه مصاحبه ای کرد. فرمودند که: اگر یک پرنده یک بال داشته باشد و یک بال نداشته باشد، آن پرنده نمی تواند پرواز کند. واقعاً که احسنت. آقا، گهرباره این سخنان! همچنین فرمودند که: هیچ شکافی در جریان اصولگرا نیست. نه خداوکیلی اینو دیگه درست گفتن. جریان اصولگرایی که چیزی حدود ۲۵ لیست مختلف برای شورای شهر ارائه کنه، دیگه شکاف نداره که، کلاً جر خورده!

ولی از شوخی گذشته، ترو خدا برین رای بدین! ما که دستمون از صندوق رای کوتاهه!
تا بعد!!
دارم یواش یواش بهش معتقد میشم! میگم نکنه که طرف از آسمونا اومده و یه فرشته اس! حرفاش همه آسمونیه!
رئیس جمهور در پی روبرو شدن با شعار مازندران غربی استان باید گردد، گفت: يكي از مشكلات مازندران طولاني بودن اين استان است و دولت علاقهمند است كه به مشكل اين منطقه رسيدگي كند كه اگر قول دهيد كه بعد از سه تا چهارسال جمعيت را به حد نصاب برسانيد ما هم قول ميدهيم اين مشكل برطرف شود.
در همین راستا قرار شد که شبهای چهارشنبه هم به شبهای جمعه اضافه گردد.

تا بعد!!
دخترک کلاهش رو تا روی چشماش پایین کشیده بود. کلاهی مشکی رنگ که روش چندتا مدال چسبیده بود. یادش نمیومد که مدالها رو از کجا گیر آورده بود. شال گردنش رو محکم دور گردنش بسته بود. این شال گردن آخرین هدیه ای بود که از او گرفته بود. شالی با رنگهای مختلف، آبی، نارنجی، زرد و قرمز. فقط یک دستکش دستش بود. یک چمدون رنگ و رو رفته دستش بود. چمدون از چند جا شکسته بود و برای اینکه درش باز نشه، دورش یه تسمه بسته بود. توی اون آخرین دقایق، بالشش رو، همونی که از بچگی همراش بود، برداشت و گذاشت زیر تسمه چمدونش. بالشی که یه عالمه عروسک روش داشت، ولی اینقدر شسته شده بود، دیگه عروسکاش درست پیدا نبود. سوار اتوبوس شد. براش مهم نبود که مقصد اتوبوس کجاست. فقط میخواست بره و از این شهر دور بشه. شهری که بهترین خاطرات عمرشو توی اون بدست آورده بود. روی یک صندلی کنار پنجره نشست تا بیرون رو بهتر ببینه. شاید میتونست توی این لحظات آخر یک بار دیگه او رو ببینه! پاهاش رو گذاشت بالای میله های اتوبوس. دیگه براش هیچی مهم نبود. کفشاش گلی بود. با همین کفشها رفته بود توی جنگل. او هم همراش بود. خیلی با هم خوش میگذروندن. یادش اومد، وسط جنگل، که نفس هردوشون گرفته بود و نشسته بودن تا استراحت کنن، اونو بوسیده بود. هنوز گرمای دلپذیر لبهاشو احساس میکرد. چطور میتونست اینکارو بکنه؟ اون که خیلی با هاش خوب بود، خیلی دوستش داشت. اما دیگه براش مهم نبود. نگاهی به اطرافش کرد. آدمای توی اتوبوس یه جوری نگاش میکردن. سعی کرد کسی رو نگاه نکنه، خودشو با مناظر بیرون سرگرم کرد. هجده سالش بود که اومد توی این شهر. میخواست پزشکی بخونه. از دانشگاه این شهر پذیرش گرفت و راهی شد. ترم اول رو که گذروند، دید اینکاره نیست. دیگه نمیتونه تحمل کنه. خون که میدید، دلش آشوب میشد و حالش بهم میخورد. با قسمت مشاوره دانشگاه مشورت کرد و رشته اش رو به مدیریت اقتصاد تغییر داد. یک روز توی بوفه دانشگاه، یک آگهی خوند. یکی دنبال اتاق میگشت. با خودش فکر کرد، اون که اتاقش بزرگه، بذار یکی دیگه هم بیاد، عوضش اجاره اتاق رو میتونست نصف کنه. اینجوری میتونست یه کم پس انداز کنه. موبایلش رو برداشت. زنگ زد. برای فردا قرار گذاشتن، که طرف بیاد اتاق رو ببینه. ظهر روز بعد، اومد. او بود. چقدر چشماش قشنگ بود. توی همون نگاه اول، یه جورایی شیفته اش شد. میتونست تو نگاهش دریا رو ببینه. آبی. قبول کرد. ته دلش، خوشحال شد ولی زیاد به روی خودش نیاورد. گفت که باهاش تماس میگیره. از اون روز درست یک سال و ۱۲ روز میگذشت. روزای اول، زیاد اعتنایی بهش نمیکرد. ولی کم کم بیشتر صمیمی شدن و تقریباً دوستاشون رو فراموش کردن. بجز ساعتهای درس، بقیه ساعات رو با هم میگذروندن. تا اینکه اون روز که مثل همیشه اومد خونه، اون دختره رو اونجا دید. اون اینجا چیکار میکرد؟ دیده بود، چند روزه که او بهش کم محلی میکنه. حالا علتشو می فهمید. کم کم داشت از دستش میداد. بوی خیانت رو با تمام وجودش احساس میکرد. ولی کاری نمیتونست بکنه. اونا که بهم تعهدی نداشتن. فقط با هم همخونه بودن، همین. روزا همینجوری میگذشتن. دیگه توی این اتاق جاش نبود. باید میرفت. تصمیم گرفت با او صحبت کنه و اتاق رو بهش تحویل بده. سعی کرد مدارک اجاره اتاق رو پیدا کنه. توی همین کشو گذاشته بودش. کاغذا رو بالا و پایین کرد. نگاش افتاد به برگه آزمایشگاه. اسم او روش بود. تاریخش مال شش ماه پیش بود. یعنی همون موقعی که با هم خوب بودن و صمیمی. کنجکاو شد. کمی دقت کرد. ناگهان ... . سرش گیج رفت. انگار دنیا داشت دور سرش میچرخید. باور نمیکرد. یک باره دیگه به برگه خیره شد. مثبت. آخه چرا؟ چرا اینکارو کرد. مگه چه گناهی کرده بود؟ باید تاوان چی رو پس میداد؟ چمدونش رو برداشت و وسایلش رو جمع کرد. روی یک کاغذ نوشت: حداحافظ، ولی چرا؟ کاغذ رو گذاشت روی برگه آزمایشگاه و راهی شد.
تا بعد!!
در اینکه آدم باید منظم باشه، فکر نکنم کسی شک داشته باشه! خب حالا درجه منظم بودن هم فرق میکنه، یکی مثل من سعی میکنه منظم باشه (یعنی فقط اداشو در میاره!)، یکی هم انگار نظم و انظباط تو خونشه! یکی مثل من اگه بی نظم باشه، چون اطرافیانش زیاد نیستن و در واقع محیط و پیرامونش کوچیکه(متاسفانه!)، شاید اثر منفی اش زیاد بچشم نیاد. ولی تصورش رو بکنین، یک آدمی که همه ازش انتظار دارن، آخر نظم و ترتیب باشه ولی واقعاً اینطور نباشه، خیلی دیده میشه! نه بابا، نترسین این دفعه به رئیس جمهور نمیخوام گیر بدم، ولی این آقا رو ببینین، فکر کنم وزیر باشه، نه؟!

تا بعد!!
آخه، من هی میخوام هیچی نگم، خودش هی سوژه میده دست آدم! اگه کسی دیگه رفته بود تو مراسم افتتاحیه بازیهای آسیایی، خانوما جلوش میرقصیدن و مجدالرومی (خواننده زن مصری) جلوش میخوند، خداییش چیکارش میکردن، شلوارشو بادبان نمیکردن؟!!



تا بعد!!
نه بابا، زمونه داره عوض میشه! بالاخره همه یه جورایی دنبال مد هستن دیگه. یکی دوست داره شلوار و کفشش فلان مارک باشه، اون یکی میگه عینکم مال فلان طراح مده و ...
خب مگه آدم بسیجی باشه، دل نداره! بر اساس آخرین مد اعلام شده، فعلاً وضعیت زیر برای خواهران بسیجی مناسب تشخیص داده شده:

تا بعد!!


البته این آخری رو دیگه فکر نکنم بشه بجای اون یکی قالب کرد:

تا بعد!!
ناهار و خورده نخورده پا میشی. همه دارن با هم میگن و میخندن، ولی تو آروم و قرار نداری. کاشکی میتونستی یه سیگار دیگه بکشی. آهان، موقعیت جور شد، دو سه نفر دیگه هم مشکل تو رو دارن. با هم میرین تو یه بالکن فسقلی و مشغول میشین. همچین پکی به سیگارت میزنی که انگار میخوای تمام دق و دلی تو سر این سیگار بدبخت خالی کنی. برمیگردین طبقه دوم. همون اتاق کذایی. دوباره خانومه میاد، همون که با ۲۵۰ گرم شکلات هم نمیشه خوردش! میخواد توضیح بده که تستی که امروز گرفته، به چه درد میخورده. شروع میکنه به آسمون و ریسمون بافتن، که اگر کسی قبول نشد به معنی این نیست که مشکلی داره. هر شرکتی برای خودش یک شابلن داره و این تست رو براساس شابلن خودش می سنجه. دیگه گوش نمیدی، یعنی نمیخوای بشنوی. میری دنبال فکر خودت و باهاش همه جا پرواز میکنی. احساس میکنی یواش یواش پلکات دارن سنگین میشن. خیلی بده اگه بخوابی. سعی میکنی چشماتو باز نگهداری. یاد کلاسای خودت می افتی، تا میدیدی جو کلاس سنگینه و یکی دو نفر داره خوابشون میگیره، یه چیزی می گفتی که کلاس به خنده بیفته! ولی نه اینجا دیگه خیلی فرق میکنه. از این خانوم تلخه بر نمیاد که از این کارا بکنه. یه نگاه به ساعتت میندازی، حدود یک ساعته که داره حرف میزنه. بالاخره تموم شد. وسایلش رو جمع میکنه و میره. با نمکه میاد دوباره. عذرخواهی میکنه که اون یکی همکارشون، که باید جوابها رو بده، کمی تاخیر داره. دوباره میگه ۱۰ دقیقه وقت دارین از خودتون پذیرایی کنین. پا میشی. یه آب پرتقال برای خودت میریزی و برمیگردی سر جات.
بالاخره اون یکی هم پیداش شد. فکر میکنی که این یکی حتماً رئیس قسمت پرسنل باشه. همون که واست ایمیل زده بود و گفته بود بیای برای مصاحبه. میگه: شماها رو به چند گروه تقسیم میکنیم. گروه اول همراه من بیان، طبقه هفتم، رستوران. بقیه هم همینجا بمونن، تا صداشون کنم. دل تو دلت نیست. شروع میکنه اسما رو خوندن. انگار اسم تورو هم خوند. سریع پا میشی. هنوز نمیدونی جریان چیه. اسم ۵ نفر دیگر رو هم خوند. راه میفتین، این دفعه با آسانسور. تو رستوران میگه دور یک میز بشینین. تو هم مثل بقیه میشینی. شروع میکنه به صحبت کردن. میگه از نظر امتیاز شما ۶ نفر از اون ۶ نفر دیگه امتیازتون پایینتره، بنابراین ...، دیگه گوش نمیدی. همین انتظارم داشتی. یه نفس راحت میکشی. دیگه از مصاحبه فنی خبری نیست. جای شکرش باقیه. دوباره سعی میکنی گوش کنی ببینی چی داره میگه. میگه: اگه بخواین نتیجه تست رو بدونین، بمونین تا بهتون بگم. همه سر تکون میدن، یعنی بله. یکی یکی صدا میکنه و نتیجه تست رو توی یک برگه بزرگ میده بدستتون. بعدشم تک تک برای هرکدوم به تنهایی توضیح میده که هرکدومش یعنی چی. زیاد گوش نمیکنی ولی الکی سر تکون میدی که یعنی بله. آخر سر ازت میپرسه من مدارک شما رو ندیدم، از ایتالیا اومدین؟ خنده ات میگیره: ایتالیا؟ نه، ایران. میگه: میتونم بپرسم چند وقته؟ با یه لبخند ملیح! جواب میدی: حدود چهار ماهه. واو، خیلی زوده که! میپرسی چی زوده؟ میگه: معمولاً آدمایی که از دیگر کشورها میان، یک سالی دست و پا میزنن و بعد شروع میکنن به کار پیدا کردن، شما خیلی زود شروع کردین! دوباره میخندی و تو دلت میگی ما اینیم دیگه. خیلی مودبانه ازش میپرسی که میتونی بری؟ اونم برات آرزوی موفقیت میکنه و خداحافظ. راه میفتی. از اون ساختمون میای بیرون. هوای خوبیه. ابریه و یه کم بارون اومده. خیابونا پر از برگهای زرد و قرمز و نارنجیه. یه نفس عمیق میکشی. هوای خنک رو میفرستی توی ریه ات. با بخاری که از دهنت بیرون میاد، عین دوران بچگی، شکلهای مختلف درست میکنی. قدم زنان بدون هیچ عجله ای راه میفتی بطرف ایستگاه اتوبوس. دیگه به هیچی فکر نمیکنی. برای اولین بار، بدک نبود. تجربه بدردبخوری کسب کردی.
توی قطار نشستی و داری برمیگردی. بیرون رو که نگاه میکنی همه جا رو مه گرفته. یاد یه فیلم می افتی. کدوم فیلم بود؟ مغزت بیشتر از اینها خسته اس که بخواد فکر کنه. ساعت حدود ۵ بعد ازظهره. دوباره خوابت میگیره. چشماتو می بندی و خوابت میبره. خواب میبینی که فردا صبح قرار داری. ای وای نکنه آلارم موبایلتو، ست نکرده باشی و خواب بمونی. توی همین فکرا هستی که از خواب می پری. یه نگاه به این ور و اونورت میندازی. همه جا تاریکه. خیسه عرقی. ساعت چنده؟ اصلاً کجا هستی؟ ساعتتو بر میداری و نگاه میکنی. ساعت ۶:۲۵ است. وای باید سریع بلند شی. تا بری دوش بگیری و کاراتو بکنی ساعت هشت میشه. ساعت ۱۰ قرار داری... .
تا بعد!!
داری سیگار میکشی، میخوای یه جوری خودتو مشغول کنی که زمان زودتر بگذره، میری سراغ برنامه اتوبوس و حساب میکنی که چندتا ایستگاه دیگه باید پیاده بشی. بالاخره اومد. راه میفتی بسمت سرنوشت. ایستگاه اول، دوم، سوم، بعدی رو باید پیاده بشی. یه نگاه به آدرسی که ازشون داری میندازی و اسم خیابونا رو نگاه میکنی. همین جاست، حالا باید دنبال شماره ۷ بگردی. ساعت چنده؟ هنوز ده دقیقه وقت داری. اوه، عجب ساختمون بلندیه، چند طبقه است؟ میری بطرف در. یه خانوم در رو برات باز میکنه و میگه: صبح بخیر، با کی کار داشتین؟ یه خرده من و من میکنی و میگی: صبح بخیر، ساختمون شماره ۷ همینجاست؟ بله، دعوتنامه اتون لطفاً. سریع از تو کیفت در میاری و نشونش میدی. پشت سرت دو تا خانوم دیگه هم میان تو. نکنه رقیبات باشن؟ مهم نیست. خانوم اولی میگه: طبقه دوم در روبرو. به اون دو تا دیگه هم همینو میگه. با هم سوار آسانسور میشین. دینگ. یعنی رسیدی. اینور و اونور و دید میزنی، ببینی دنیا دست کیه. راهنمایی ات میکنن به یه اطاق. اوه اوه، یک، دو، سه، ... با خودت و اون دو تای دیگه سرجمع دوازده نفر. نه، امکان نداره این همه آدم رقیبت باشن، حتماً برای جاهای مختلف اومدن. سر ساعت ۱۰ مراسم شروع میشه. از دست این مقرراتی بودن آلمانیا کلافه ای. اول یه خانوم بانمک و ظریف میاد و خودشو معرفی میکنه و مراحل انجام کار رو توضیح میده. بعد از رئیس شرکت دعوت میکنه، تا کمی در مورد تاریخچه اونجا توضیح بده. خدائیش ریاست بهش میاد. یاد رئیسای قبلی خودت میفتی و لبخند کمرنگی میزنی. بقیه آدما رو زیر چشمی نگاه میکنی، مثل اینکه فقط تو خارجی هستی و یه دختر چینی! بقیه هم که از قیافه هاشون معلومه. رئیس میره و یه خانوم دیگه میاد خودشو معرفی میکنه. چقدر گوشت تلخه! یاد راهبه ها میفتی. ولی اونا اقلاً یه لبخند خشک و خالی میزنن، این مثل مجسمه ایه که به حرف افتاده. قراره ازتون تست روانشناسی بگیره. توضیح میده که ۷ تا دفترچه بهتون میده که سوالات هر صفحه اونا رو باید در زمان محدود جواب بدین. یاد کنکور میفتی. دیگه بی خیال میشی، هرچی میخواد بشه، میشه. دیگه ترسی نداری. شروع شد. صفحه اول رو که میبینی، خنده ات میگیره. وای به روزت. به فارسی هم نمیدونی که متضاد حسادت چی میشه،وای به آلمانی. تا میای خودتو جمع و جور کنی، وقت تموم میشه و از ۱۵ سوال صفحه اول، فقط دوتا رو جواب دادی. دیگه خودتو میسپاری بدست موج. انگار که وسط رودخونه ای،دیگه نمیخوای شنا کنی. بذار آب هرجا که میخواد ببرت. یاد قمیشی میفتی. باید پارو نزد، وا داد، باید دل رو به دریا داد. دو ساعت و نیم میگذره. دیگه تموم شد. ازتون دعوت میکنن که آبی، قهوه ای، نوشیدنی، چیزی میخواین، از خودتون پذیرایی کنین. ساعت ۱ همه با هم باید برین رستوران برای ناهار. با بقیه راه میفتی و میری. این همه آدم که تو آسانسور جا نمیشن. نفر اول سراغ پله رو میگیره و میره. بقیه هم به هم نگاه میکنن و دنبالش راه میفتن. ولی اون خانوم چاقه با خنده میگه: نه، من با آسانسور میام.
تا بعد!!
با تو، توی کوچه موسیقی بدنیا اومدم، توی همین کوچه پا گرفتم. اما تو یه روز تلخ پاییزی، مثل پدربزرگ، توی همون کوچه بن بست، منو تنها گذاشتی و رفتی. اما دیوارای اون کوچه به یاد تو پر از شعرای یادگاریه و نام تو مثل بودن همیشه جاریه!
این متن تسلیت داریوشه که در روزنامه ایران، چاپ شده!

که البته خود داریوش این خبر رو تکذیب کرده!!
تا بعد!!
خدا خدا میکنی تاخیر قطار بیشتر از ۵ دقیقه نشه. ولی میشه، از بلندگو اعلام میکنن که ۳ دقیقه دیگر باید منتظر بمونی. بالاخره قطار میاد و میپری بالا. اون گوشه موشه ها یه جایی رو پیدا میکنی برای نشستن، شاید که تنها باشی و دوروبرت کسی نباشه، تا بتونی حواستو جمع کنی و یه بار دیگه، برای هزارمین بار حرفاتو مرور کنی! مقصد کجاست، فرانکفورت، فرودگاه، ترمینال ۱. یه چیزی حدود ۲۰ دقیقه تو راهی. حواست به دور و برت نیست، که یهو صدایی میگه: صبح بخیر، بلیتتون لطفاً! از جات می پری و متوجه خانم متصدی قطار میشی که میخواد بلیتتو کنترل کنه. سریع اونو از تو جیبت در میاری و نشونش میدی. ممنون. صبح بخیر، بلیتتون لطفاً، خانمه به راهش ادامه میده! شاید اونم یه روز جای تو نشسته بوده و همین اتفاقا براش افتاده بوده! چه میدونی. چند دقیقه بعد رو نمیدونی چه جوری گذشت که یه صدایی میگه: ایستگاه بعد، فرودگاه، لطفاً از سمت راست جهت حرکت، پیاده شوید. سریع بلند میشی و خودتو جمع و جور میکنی و میری جلوی در می ایستی، به امید اینکه شاید بتونی سریعتر بری و به اتوبوس برسی، با اینکه میدونی اتوبوس ۱۰ دقیقه پیش رفته. خب حالا میدونی که باید ۲ طبقه بری بالا و بری توی ترمینال ۱ فرودگاه! از اونجام بری بیرون و ایستگاه اتوبوس ۹۰۰ رو پیدا کنی! اه! این پله برقی ها هم که انگار امروز جون میکنن. میای تو خیابون. اینور و اونور و نگاه میکنی ولی دریغ از یک ایستگاه اتوبوس. از یک راننده تاکسی میپرسی، ایستگاه اتوبوس کجاست؟ یه نگاهی بهت میندازه و میگه: کجا میخوای بری؟ نوی ایزنبورگ، راه آهن نوی ایزنبورگ! آها، باید از تو فرودگاه یه طبقه بری پایین، از اونور خیابون بیای بالا! ایستگاه اونوره! تشکر کرده و نکرده، میدویی... ای داد بیداد، اینجا چه خبره! ۲۰تا ۳۰تا ایستگاه اینجاست. حالا چه جوری میخوای پیداش کنی؟ یه اتوبوس از راه میرسه، از رانندش میپرسی، جواب میده: اون جلو، اون جایی که میله های آبی و سفید داره، فکر کنم اونجاها باشه! ممنون. آره خودشه، درست اومدی. برنامه حرکت اتوبوس رو دید میزنی، حداقل یه ربع که قبلی رفته، بعدی هم یه ربع دیگه میآد. سیگاری از جیبت در میآری و آتیش میزنی، شاید یه خرده، تسکینت بده!
کلی خودتو آماده میکنی، به سر و وضعت میرسی و حرفاتو تو دلت دوباره مرور میکنی! استرس دیگه یواش یواش داره کار خودشو میکنه! از فرط اضطراب تو دلت انگار همش خالی میشه! برنامه قطار و اتوبوس رو پرینت میکنی که فردا صبح بدون هیچ مشکلی اونجا باشی! تمام شب رو با بدبختی سپری میکنی همش از خواب میپری که نکنه دیر شده باشه و خواب مونده باشی! بلند میشی! تا دوش بگیری و کاراتو بکنی، ساعت میشه ۷! ساعت ۱۰ قرار داری، نیم نگاهی به برنامه میندازی و میبینی که باید ساعت ۸ از خونه راه بیفتی، تا به اتوبوس برسی! مدارکت رو یه بار دیگه چک میکنی! آره همه چی همراته! یه ربع زودتر راه میفتی که دیگه خیالت راحت باشه! پسر تو سر راه میذاری مدرسه! همه آدما یه جوره دیگه نگات میکنن! پسرت میپرسه بابایی، امروز کجا میخوای بری که اینقدر شیک کردی؟ چی داری بهش بگی؟ یه نگاهی بهش میندازی و میگی: هیچی باباجون، جایی قرار دارم! خودتو میرسونی به ایستگاه اتوبوس. از دستگاه اتومات بلیط میخری و سوار میشی! مقصد: راه آهن بزرگ شهر!! امیدواری که سرموقع به قطارت برسی! دوان دوان از اتوبوس پیاده میشی و خودتو میرسونی به ایستگاه قطار! یه نگاه به برنامه ات میندازی، باید از سکوی 4A سوار شی! اه! بدشانس! تابلو بهت میگه قطار ۵ دقیقه تاخیر داره! با این حساب اتوبوس اون ور رو از دست میدی! چاره ای نیست، برنامه نیم ساعت به تاخیر میفته! ولی مهم نیست، چون حسابشو کرده بودی! بجای یک ساعت زودتر، نیم ساعت زودتر میرسی!! به خودت آفرین میگی که حساب شده برنامه ات رو تنظیم کردی!
تا بعد!!
متاسفانه یکی دیگه از هواپیماهای ایران هم سقوط کرد، تا همچنان رکورددار باقی بمونیم! من نمیدوم تا کی باید بگیم قسمت بود اینجوری بشه، یا اینکه دشمن درصدد توطئه است و هزار و یک حرف چرند دیگه! قبول کنیم که همه چیزمون قدیمیه و تحریم کمرمون رو حداقل در صنایع هوایی خم کرده! همین دو سه روز پیش بود که وزیر دفاع گفته بود صنایع هوایی باید بومی بشه و ما داریم در این زمینه خودکفا میشیم!! دستمون درد نکنه، بابا خودکفایی نخواستیم، امنیت پروازها رو تامین کنیم، کلی جلوییم!
راستی این سپاهی که قراره از زمین و هوا و دریا با قدرت تمام آمریکا و اسرائیل و هرچی کافر دیگه هست در هم بکوبه، چطور نمیتونه فرماندهاش رو مثل آدم جابجا کنه؟!
دارم خل میشم یواش یواش، نه؟!
تا بعد!!
بفرمایین! اینم آخر و عاقبت هرکی هرکی بودن و قلدر بازی درآوردن! خب معلوم بود بالاخره تقش در میاد دیگه! توی این دو سه ماه اخیر اینقدر مقامات مهم ورزش مملکت، تکذیب میکردند، معلوم بود یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست! اینم نتیجه اش:
كميته اضطراري فيفا، متشكل از رئيس فيفا و يك
نماينده از هر شش كنفدراسيون فوتبال، تصميم به تعليق فعاليت فدراسيون فوتبال جمهوري
اسلامي ايران از كليه فعاليتهاي بينالمللي به دليل دخالت دولت در مسائل فوتبال و
نقض ماده 17 اساسنامه فيفا (مربوط به استقلال مجامع فوتبال از هر
گونه دخالت هاي سياسي و دولتي) گرفت.
به گزارش خبرنگار «بازتاب
ورزشي» به نقل از سايت فيفا، كميته اضطراري فيفا، اين تصميم را پس از مشخص شدن اين
كه فدراسيون فوتبال ايران، همگام با اصول اساسنامه فيفا حركت نكرده و اصولي مانند
استقلال اعضاي مجمع و استقلال روند تصميمگيري را كه بايد در سازمان فوتبال در هر
كشوري حاكم باشد را رعايت نكرده است، و به دليل رعايت نكردن اين اصول در رهبري
مجمعها به مدت نامعلومي از فعاليت در اين فدراسيون جهاني تعليق شد.
یعنی بازیهای آسیایی، پر، جام باشگاههای آسیا، پر، جام ملتهای آسیا، پر، کلاغ پر، علی آبادی، پر، دادکان، پر، ...!
تا بعد!!
مطلب را به بالاترین بفرستید:
بابا یکی اینا رو از هم جدا کنه، شوخی شوخی داره دعواشون میشه! تا حالا هی بهم متلک میگفتن ولی نه به این وضوح! دیگه انگار شمشیرهاشون رو از رو بستن! یه جورایی انگار چشم ندارن همدیگر رو ببینن!
خبرگزاري انتخاب : آيت الله هاشمي رفسنجاني رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام گفت: اميدواريم شرارتهايي كه علیه دانشگاه آزاد به برای تضعیف این واحد ملي و جهاني می شود، شرش را از سر دانشگاه كوتاه كنيم.
تا بعد!!

