راستش فکر کنم که آرام آرام دارم از خط اصلی پیدایش این وبلاگ دور میشم و اینجا داره تبدیل میشه به دفترچه خاطرات من! که شاید کوچکترین اهمیتی برای خوانندگان نداشته باشه! با این وجود مینویسم برای خودم و اگر هم کسی حوصله کرد و اینجا یه سری زد، خوشحال میشم!!
اگه خاطرتون باشه قرار بود بعد از بازگشت، تجربیات سال گذشته رو در این وبلاگ بنویسم! خوب پس شروع میکنم:
در یک سازمان دولتی (که فعلاْ اسمشو نمیارم)، تصمیم گرفته میشه که سیستمهای مکانیزه موجود که بصورت جزیره ای عمل میکنه (یعنی هر سیستم برای خود، بدون ارتباط با دیگر سیستمها)، تبدیل به یک سیستم جامع اطلاعاتی (یکپارچه) بشه! جلسات متعددی برگزار میشه و پس از چندین ماه بررسی و تهیه گزارش شناخت از سیستمهای موجود، کمیته ای تشکیل میشه که وظیفه اون راهبری این پروژه جدید است.
معمولاً گام اول در این موارد تهیه یک RFP یا Request For Proposal است. در کمیته تصمیم گرفته میشه که از شرکتهای مختلف دعوت کنند تا پیشنهادهای خودشون رو اعلام کنند. پس ار بررسی پیشنهادهای شرکتهای مختلف، تصمیم کمیته تغییر میکنه و این دفعه پیش خودشون فکر میکنن که از شرکتهای معتبر دعوت کنند که بیان و پیشنهاد سیستم یکپارچه بدهند!! دوباره روز از نو و روزی از نو، حالا باید تصمیم بگیرن که ار کدوم شرکتها دعوت کنند!!
برای پروژه یک مدیر تعیین میشه که ماجراهای اصلی با معرفی این مدیر شکل میگیره! من در زمانی به این پروژه پیوستم که مدیر تعیین شده بود و نقش من در واقع ناظر پروژه و مشاور این مدیر تعریف شد! همزمان با من هم فرد دیگری به این پروژه اضافه شد که دقیقاً همین نقش رو در پروژه داشت!!
فعلاً تا اینجا رو داشته باشین! تجربه جالبیه و فکر کنم خواندنش خالی از لطف نباشه!!
راستی فکر نمیکنین این جنگ بین لبنان (یا بهتر بگم حزب الله) و اسرائیل یه دام باشه برای ایران؟! خدا کنه برداشت من اشتباه باشه در غیر اینصورت ...!
تا بعد!!
عرضم به حضور انورتون كه، اين مدت كه نبودم راستش در دسترس نبودم، منظورم اينه كه اگرم ميخواستم بنويسم نميشد چون اين فرنگيهاي از خدا بي خبر كه فونت فارسي نميذارن رو كامپيوتراشون، اگرم كه بخواي فونت جديد نصب كني هزار بهانه و اما و اگر دنبالش مياد كه واي خدا مرگم بده، نكنه كامپيوترم خراب شه، اينجا هزينه ها بالاست، تعميرش گرون ميشه و از اينجور حرفا! حالا هرچي هم بخواي بگي كه بابا جون درسته كه ما هيچي حاليمون نيست، ولي ديگه اونقدر از كامپيوتر حاليمون ميشه كه دسته گلي به آب نديم، كو گوش شنوا؟!
به هر حال اين مدت در ديار غربت تجربياتي بدست آوردم كه ارزششو داشت. اولين تجربه گرفتن گواهينامه توي يه كشور ديگه بود. فكر كنين بايد يه چيزي حدود ۱۴۰۰ تا تست بخوني كه بري امتحان آيين نامه بدي، حالا تو امتحان چندتا سوال مياد؟ ۳۰ تا! زبان چي؟ به همون زبان محليه خودشون! فكرشو بكنين تا آدم بخواد معني چراغ چشمك زن و دنده و ترمز و رادياتور و چرخ و قالپاق و چه ميدونم هزارتا چيز ديگه رو ياد بگيره، چه پوستي ازش كنده ميشه! حالا اينا يه طرف، اين ماشيناي يدك كش يه طرف! هزارتا اصطلاح هم اين يدك كش ها دارن كه ما هيچ وقت تو ايران ازش استفاده نمي كنيم! حالا بيا و اين كلمه ها رو ياد بگير، كلمه هايي كه فكر كنم غير از موقع امتحان رانندگي،هيچوقت ديگه استفاده نميشه!!
دردسرتون ندم، اگه خيال دارين يه وقت زماني روزگاري توي يه كشور ديگه زندگي كنين، بايد خودتون آماده كنين واسه ياد گرفتن و ياد گرفتن! ياد گرفتن چيزهايي كه اگه صد سال ديگه هم اينجا زندگي كنين هيچوقت بهش برخورد نميكنين!
تا بعد!!
بعد از چند وقت دوری، دوباره در بزم وبلاگها هستم و آماده نوشتن مطالب جدید! به گوش باشید و آماده !
تا بعد!!
